تبليغاتX
استوره
ادبیات - شعر

دغدغه

 یکی مثلاً این که

    

جایزه ی شعر بیزن جلالی

 

      مدت هاست که جایزه دادن به شاعران مشغله ی کاری عده ای شده است . این امر خود به خود نمی تواند تلقی بدی در پی داشته با شد وَ.

    جایزه ی شعر بیزن جلالی یکی از آن جایزه هاست که به سر نوشت بدی دچار شده است . جدا از فعالیت های گاه به گاه عده ای به عنوان مسول جایزه ی شعر ،مهم ترین وحساس ترین بخش این پروژه ، انتخاب و معرفی شاعران برتر است و نا گفته پیداست که به تنوع سلیقه ای هیات داوران وابسته است .

    به این نام های انصافاً معتبر به عنوان هیات داوران  توجه کنید :

کامیار عابدی ، احمد غلامی ، سیمین بهبهانی ،جواد مجابی ، احمد جلیلی ، خرم شاهی ، کامران فانی ، صفدر تقی زاده ، شمس لنگرودی ،علی میرزایی .

       یک بار دیگر این نام ها را مرور کنید .اگر با سلیقه ی ادبی این بزرگان آشنا با شید ،دیگر نباید تعجب کنید که احیاناً حمید مصدق یا علی محمد حق شناس به عنوان شاعر بر گزیده ی امروز .....

تازه عابدی و احمد غلامی که احتمالا توانسته اند رای نهایی را بخوانند، از عضویت در این گروه انصراف دادند . دوستان هم کوتاه نیامده ، فی الفور علی بهبهانی را به تنهایی جایگزین  دو نفر متمرد کردند . تا 21 دیماه صبر کنید ..

 

جشنواره ی شعر فجر و بیست و دو سیمرغ احتمالاً بلورین

 

     در راستای اهدا ء جایزه به شاعران ، گام محکم تری برداشته شد .قرار شد در اولین جشنواره ی شعر فجر ، به بیست و دو شاعر بر گزیده تندیس سیمر غ معروف اهدا شود. اما علی رضا قزوه،دبیرجشنواره اعلام داشت بنا بر نظر سنجی های گسترده از شاعران سراسر کشور (!!!) تعداد سیمرغ ها کاهش یافته است.احتمالا شاعران بر گزیده ی جشنواره از هم اکنون مشخص شده ، قرار شد همه ی شاعران هم طیف آقای قزوه –که تعداد دقیق شان بیست و دو نفر است – در همین اولین دوره بر گزیده شوند تا خدای نا کرده کسی از خودی هارنجیده خاطر نشود .اما نظر به این که قرار است این جشنواره هر سال تکرار شود، برای پیش گیری از کمبود برگزیدگان در دوره های آتی ، امسال به ده شاعر سیمرغ اهدا می شود ....

    علی رغم پیش بینی های دوستان ، امید واریم لااقل در چنین جشنواره ای که پسوند سراسری را به دنبال دارد ، قهر ادبی شاعران مستقل و انقلاب تعیین کننده نباشد وَ.

این یکی را هم صبر کنید...

 

 

خودکشی علی عبدالرضایی

 

بی گمان در میان شاعرانی که در دهه ی هفتاد چهره شدند علی عبدالرضایی از موقعیت ویژه ای بر خوردار است (بود ) بسیاری از متنقدان وحتی مخالفان شعر دهه ی هفتاد ،در نوشته ها و گفته هاشان بر این نکته صحه گذاردند .هنوز هم می شد منتظر موقعیت های تازه تری بود که ...

مهاجرت به خارج از کشور علی عبدالرضایی ، یک مسئله کاملا شخصی است . اما آن چه من در این جا بر آن تاکید می ورزم این است که او با دور شدن از فضای شعری امروز ، حضور لا ینقطع شعرش را به پایان رساند .شعر های تازه ی او به خوبی بر این نکته تاکید می کند .این کار را پیش تر ها دیگران آزمودند وَ.

معمولا برای اهالی سیاست و علوم دیگر شاید رفتن از این جا مولود پیشرفت و ترقی باشد اما برای شاعران ... به زعم  علی عبدالرضایی مهاجرتش این خاصیت را داشته تا او خود را به عنوان تنها چهره ی برتر شعر امروز ایران به دوستان خارجی حقنه کند اما...این شگرد ها مال دوره ی عهد بوق است نه...

 

... اما حالا که مانده و دیگر از مخاطبان تهرانی خبری نیست تا برای "پاریس در رنو" جلسه ی نقد بگذارند، دلدادگان شهرستانی هم دیگر در دسترس نیستند .( حیف این همه مخاطب نبود )  مجبور است برای ذائقه ی هم وطنان خارج از کشور،که او را به عنوان یک شاعر مخالف پذیرفتند ، مبلغی شعر صادر کند.

شعری مثل" زلزله" ، که این جا دهها نقد برآن نوشته شد، به کار آنجا نمی آید. به سفارش مخاطب جدید ، چند شعر مثل فاطی کماندو و برادر و....نوشته (سروده ) وبرای عمیق تر نشان دادن شجاعتش ،تاریخ اوایل دهه ی هفتاد را پای شعر می گذارد و.  البته شعری با سیاق سیاسی چندان هم غیر موجه نیست . حرف بر سر این است که این ها شعر نیست .

خلاصه این که منتظر علی عبدالرضایی در سطر های نخست شعر امروز نباشید ..شاید هم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 21:6  توسط محمد لوطیج  | 

سه شعر از حمید شش جوانی

 

 

(....)

 

شب با تو آغاز می شود
بابوی روسری سیاه
با پرش عضلات کتفم
و گربه ی بزنگاه
درجشن عروسی مان
از چشم من است
خفاشی که پر می گیرد
وارونه
با جیغ یکی در میان،
لابه لای کتاب ها نامحرم می زاید،
به تماشای توازن پاها و پستان هایت.

شب باتو آغاز می شود.
از دسته ی سیاه کارد
در ریز ریز نقش های قالی
درسیاه مشقِ موهای تو بر دیوار
و ردیف مورچه
برجنازه ای که در حیاط
ننو می بافد.

داران-1381

 

 

(...)


  به فرانتس کافکا

در چشم ها انگشت تو می چرخانَدم،
یک بغل نی، شب پره
و کتابی که شش پا قدت است،
در میدان روزنامه می خوانی
چشم می گردانی در چراغ های خاموش

دندان هایت بال شبپره است
و یک ساعت زودتر ، جایی که روزنامه نمی خواندی، فواره ها
تو هنوز هیچ جا نیستی
با ردّّ پوست پرتقال برپاگرد
وخورشیدی که به پیراهن اَت دگمه می کنی.
در آینه ی قدی شش پا پله ها را از نرده سُرمی خوری
رد پوست پرتقال را از کفش ات می شویی
...
حالا کتاب هایت را با نی جلد می گیرم
ستاره ی فطبی را نشان می کنم

تا جای پوتین اَت را از شن ها درآورم.

تهران- 1378

 

(...)

 
قی می کنم،
و برگ گوشت ها
در خیابان گل می دهند
پشتم دست می کشی
سبک،
زیر نور چراغ وا می پرم،
قی می کنم، دمپایی، دمر،
پاهایم با دست های بی شمار.

تهران1381

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:59  توسط محمد لوطیج  | 

سلام

هنوز هم محمد لوطیج هستم با باقی قضایا

از همه ی دوستانی که در این مدت کوتاه ، به وبلاگم سر زدند ممنونم . با چند شعر تازه میزبان شما هستم. خوشحال می شوم که بخوانید و بنویسید .در وبلاگ مقالات  من ،  مطلبی درباره ی شعر و زندگی فروغ را می خوانید. باقی بقایتان.

 به زودی در بخش مهمانی،   پایین همین  صفحه با حمید شش جوانی آشنا شوید .

 

 

یک پیشنهاد....

 

وبلاگ سالیا با چند سیب از نیزا صبر ومطلبی در باره ی سالوادور دالی به راه افتاد

حتما ببینید                     http://salia.blogfa.com/

 

 

(...)

 

نام این کوچه باپلک زدن شما رابطه ای دارد

که هرچه فال می گیرم تو نیستی

 

 

                              ملا ممد جان

 

گنجشک بیچاره ای عاشق سینه سرخ شده

تمام جنگل می خندد

 

                               ملا ممد جان

 

علف های " زریاردن" را درسیگاری بار می زنم

وفروردین را که جان می دهد برای خود کشی

 

                            ملا ممد جان

 

او با بچه هایش به دیدنم می آید

ومن هنوز نامه های عاشقانه می نویسم

                 

                           ملا ممد جان

 

این بار دیگر از هویزه باشما حرف می زنم

که حوصله ات سر می رود    دست می رود    پا می رود

 

جنگ است دیگر

به دیدنم نیا پیر می شوی

                      

                         ملا ممد جان

 

            ( زایش جهان اثر خوان میرو، ۱۹۲۵)

 

 

(...)

 

هر وقت شاعر شدی سطر  بعد را بخوان

 

 

 

 

نه ! گفتم هر وقت شاعر شدی

 

 

 

 

 

(...)

 

قاف می تواند اول هر چیز دیگری هم باشد

که موهای بلندت را

پشت بلندی  موهای بلندت .

یعنی ماهی را هر وقت از آب  می گیری می میرد.

 

 

حزنی که در صدای تو بود

می توانست پشت همین فعل ماضی

یک شهر باخیابانی پر از ته سیگار

و زنانی سرتراشیده

واین همه پا که سرگرم فرارند

 

 

انگار این سر ودیوار رابرای هم ساخته اند

 

 

 

نون اگر با نون شروع نمی شد

تو هم سارا نمی شدی

تا اتفا قی که لج می کند

بیفتد دقیقا توی شنا سنا مه ی تو.

 

نگفتم با عروسک هایم مهربان تر باشی ؟

که با هربا          عاشق می شوند

وبی هربا         نه ! دق نمی کنم

با پررویی تمام

در آیینه ی روبرویم می ایستم

چشم هایت را حدس می زنم

لپ هایت که بالا ،

وگونه هایت گل می افتند 

تا ابروهایت .......

اه ! دوباره خراب می شود .

آخرین بار که خودم را دیدم ،همین عکس بود

کنار همان چشم سیاهی که جلوی سی سالگی ام راگرفت

 

حالا هی مرتب            در دسترس نمی باشد لطفا.......

ومن دوباره شماره اش

حتی اگر مردنش جدی نباشد

حتی اگر کسی نباشد

این تقویم پر از پنجشنبه را بردارد

ترا دنبال خودت بفرستد

که با نامه هایم  دماغت را پاک کنی .

من همیشه سرباز این بازی لعنتی بودم

آنقدر که مادرم فرصت نکرد

عکس های سربازی ام را ببیند .

اصلا چرا راه دوری می روی

همین چنددقیقه ی بعد

پیراهنت را که می تکانی

چشم هایم می ریزد

تمام اتاق بوی کتیرای موی ترامی گیرد

وپس نمی دهد هرچه راکه از جوانی ام کش رفته بود.

 

 

من واو به واو خواب هایت راازبرم :

جمجمه ای بی اتیکت پیداکردی

وبعد فهمیدی

سفیدی موهایم از مال چشم های تو بیشتر است.

خیلی زود عاشق می شدی

ازگریه که می کردم     عاشق می شدی

 

خسته ای وتمام زندگی ات درد می کند

اماسیبی که جیب مانتویت جا مانده

برای شب بخیر من نیست که قرمز می شود.

 

چقدر دوست داشتی اولین ایدزی دنیا باشی     نشد!

واین بار دوم بود که از خنده هایت نترسیدم

از مقنعه ای که تمام موهایت را.

 

 

پیش از آنکه به دنیا بیایی (یادت نمی آید)

مادرت نذر کرد تو نباشی

دختری که بارها در شعر معاصر عروس شده بود

که عاشق سینمای مخملباف وبشقاب های فرانسوی باهم است.

که کلید اتاق خوابش دراین شعر رمز می شود

به همین راحتی که تلفن زنگ می زند

وشیر آب را می بندی

تو هم گوشه ی ابری ، یا اصلا چادری را

وبرای خودت

لابه لای چند آینه

پنج شنبه هایت را پهن می کنی

وچند صفحه آن طرف تر

جمعه های تقویم جیبی ات را

که بوی سوخته و قرص های مانده می دهد .

 

من هم لا بد روبروی مهتابی نشسه همین را می گویم :

 

این جانب محمد لوطیج اذعان می دارم تمام شعرهای این مجموعه رادرصحت و سلامت کامل سروده ام

وگرنه دلیلی ندارد که آسمان اینقدر پایین بیاید

وپوکه ی گلوله های تحویل سال را بشمارد.

 

آخر این وقت شب

دنیای بدون صاحب خانه از کجا بیاورم

وزنی که مشق هایت را خط بزند ؟

 

وردی ، سحری ،چیزی

انگار جن گیرها دست به یکی کردند

که زنی باقیافه ای اجق وجق

درخواب من (باپای بریده هم می رقصد)

سازی ، سنتوری ،سیگاری پشت گوش انداخته

پله ها رادو تا یکی ،یکی دوتا (درست یادم نیست )

 

یاد آن شبی که رابعه به خوابم آمده بود

صدای سه تار بهنام می آمد

پاز هم سوار همان کشتی بود.

 

اما نه این که روی پیشانی مان نوشته باشند

یااز رد دندان هایم روی سیب .

نه !نه!

کم کم دارم روی دست خودم می مانم

وبه هر چه دست می زنم

  دست زنم جلو تراز من بود

که سربه سر لهجه ام بگذارد .

 

مهمانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 1:31  توسط محمد لوطیج  | 

.

 

 

(...)

قاف می تواند اول هر چیز دیگری هم باشد

که موهای بلندت را

پشت بلندی  موهای بلندت .

یعنی ماهی را هر وقت از آب  می گیری می میرد.

 

 

حزنی که در صدای تو بود

می توانست پشت همین فعل ماضی

یک شهر باخیابانی پر از ته سیگار

و زنانی سرتراشیده

واین همه پا که سرگرم فرارند

 

 

انگار این سر ودیوار رابرای هم ساخته اند

 

 

 

نون اگر با نون شروع نمی شد

تو هم سارا نمی شدی

تا اتفا قی که لج می کند

بیفتد دقیقا توی شنا سنا مه ی تو.

 

نگفتم با عروسک هایم مهربان تر باشی ؟

که با هربا          عاشق می شوند

وبی هربا         نه ! دق نمی کنم

با پررویی تمام

در آیینه ی روبرویم می ایستم

چشم هایت را حدس می زنم

لپ هایت که بالا ،

وگونه هایت گل می افتند 

تا ابروهایت .......

اَه ! دوباره خراب می شود .

آخرین بار که خودم را دیدم ، همین عکس بود

کنار همان چشم سیاهی  که  جلوی سی سالگی ام را گرفت

 

حالا هی مرتب            در دسترس نمی باشد لطفا.......

ومن دوباره شماره اش را

حتی اگر مردنش جدی نباشد

حتی اگر کسی نباشد

این تقویم پر از پنجشنبه را بردارد

ترا دنبال خودت بفرستد

که با نامه هایم  دماغت را پاک کنی .

من همیشه سرباز این بازی لعنتی بودم

آنقدر که مادرم فرصت نکرد

عکس های سربازی ام را ببیند .

اصلا چرا راه  دوری  می روی

همین چند دقیقه ی بعد

پیراهنت را که می تکانی

چشم هایم می ریزد

تمام اتاق بوی کتیرای موی ترا می گیرد

وپس نمی دهد هرچه را که از جوانی ام کِش رفته بود.

 

 

من واو به واو خواب هایت را ازبرم :

جمجمه ای بی اتیکت پیدا کردی

وبعد فهمیدی

سفیدی موهایم از مال چشم های تو بیشتر است.

خیلی زود عاشق می شدی

ازگریه که می کردم     عاشق می شدی

 

خسته ای  و تمام زندگی ات درد می کند

اماسیبی که جیب مانتویت جا مانده

برای شب بخیر من نیست که قرمز می شود.

 

چقدر دوست داشتی اولین ایدزی دنیا باشی     نشد!

 

واین بار دوم بود که از خنده هایت نترسیدم

از مقنعه ای که تمام موهایت را.

 

 

پیش از آنکه به دنیا بیایی  (یادت نمی آید)

مادرت نذر کرد تو نباشی

دختری که بارها در شعر معاصر عروس شده بود

که عاشق سینمای مخملباف  و بشقاب های فرانسوی باهم است.

که کلید اتاق خوابش دراین شعر رمز می شود

به همین راحتی که تلفن زنگ می زند

وشیر آب را می بندی

تو هم گوشه ی ابری ، یا اصلا چادری را

و برای خودت

لابه لای  چند آینه

پنج شنبه هایت را پهن می کنی

وچند صفحه آن طرف تر

جمعه های تقویم جیبی ات را

که بوی سوخته و قرص های مانده می دهد .

 

من هم لا بد روبروی مهتابی نشسته همین را می گویم :

 

این جانب محمد لوطیج اذعان می دارم تمام شعرهای این مجموعه رادرصحت و سلامت کامل سرودهام

وگرنه دلیلی ندارد که آسمان اینقدر پایین بیاید

وپوکه ی گلوله های تحویل سال را بشمارد.

 

آخر این وقت شب

دنیای بدون صاحب خانه از کجا بیاورم

وزنی که مشق هایت را خط بزند ؟

 

وردی ، سحری ، چیزی

انگار جن گیرها دست به یکی کردند

که زنی با قیافه ای اجق وجق

درخواب من  (باپای بریده هم می رقصد)

 

سازی ، سنتوری ، سیگاری پشت گوش انداخته

پله ها را دو تا یکی ، یکی دوتا (درست یادم نیست )

 

یاد آن شبی که رابعه به خوابم آمده بود

صدای سه تار بهنام می آمد

پاز هم سوار همان کشتی بود.

 

اما نه این که روی پیشانی مان نوشته باشند

یااز رد دندان هایم روی سیب .

نه ! نه!

کم کم دارم روی دست خودم می مانم

وبه هر چه دست می زنم

  دست زنم جلو تراز من بود

که سربه سر لهجه ام بگذارد .

 

 

(...)

 

نام این کوچه باپلک زدن شما رابطه ای دارد

که هرچه فال می گیرم تو نیستی

 

 

                              ملا ممد جان

 

گنجشک بیچاره ای عاشق سینه سرخ شده

تمام جنگل می خندد

 

                               ملا ممد جان

 

علف های " زریاردن" را درسیگاری بار می زنم

وفروردین را که جان می دهد برای خود کشی

 

                            ملا ممد جان

 

او با بچه هایش به دیدنم می آید

ومن هنوز نامه های عاشقانه می نویسم

                 

                           ملا ممد جان

 

این بار دیگر از هویزه باشما حرف می زنم

که حوصله ات سر می رود    دست می رود    پا می رود

 

جنگ است دیگر

به دیدنم نیا پیر می شوی

                      

                         ملا ممد جان

 

 

(...)

هر وقت شاعر شدی سطر  بعد را بخوان

 

نه ! گفتم هر وقت شاعر شدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 1:13  توسط محمد لوطیج  |