بیرون پریدن از صف
(گفتگو ، نقدو نظر ، مقاله )
علی باباچاهی
به کوشش مازیار نیستانی
نشر مفرغ نگار ، 1385
قبل از هر چیز بگویم که این نوشته ،نه نقد _ از هرنوعش _ که معرفی بیشتر کتاب است . بیرون پریدن از صف عنوان کتابی است که بخشی از مقالات و گفتگو های باباچاهی از سال 78 به این سورا در بر می گیرد ، که سوای چند مطلب ، باقی در نشریات ادبی و روزنامه ها به چاپ رسیده اند .
نخست باید اعتراف کنم که نوشتن در باره ی باباچاهیِ شاعر و منتقد همواره برایم جذاب بوده است . چراکه او در شعر معاصر ، حضوری جذاب و صد البته تاثیر گذار داشته وَ .
بی گمان حضور فعال و پرحاشیه ی باباچاهیِ شاعر و منتقد ، سوالات و احتمالا اتهامات بسیاری را به همراه داشته ، که بیرون پریدن از صف در پی پاسخ گویی تلویحی به بخشی از این سوالات و اتهامات است .
آن چه مسلم است این که حضور باباچاهی در دو دهه ی اخیر ، حضوری دیگرگونه و صد البته با موقعیت و جایگاهی ویژه بوده است . همین نکته برای توجیه اختصاص بخش عمده ای از کتاب به دو دهه ی اخیر حیات ادبی اش کافی به نظر می رسد .
کتاب سی و پنج مقاله یا گفتگوی مستقل یا به هم پیوسته را در بر می گیرد ، که تقریبا در همه ی آنها مطلب تازه ای مطرح شده ، که در زمان انتشار بازتاب های شفاهی و کتبی بسیاری را به دنبال داشته است . چند مطلب چاپ نشده نیز در این کتاب جای گرفتند ، که از آن جمله می توان به دو سخنرانی و یک مقاله در باره ی شعر امروز و مقاله ای با عنوان شعر نادر پور/ شعر نادر پوری اشاره کرد .
در تنوع نام و جایگاه نشریاتی که آثار ش را به چاپ رسانده اند به زعم من یک نکته جالب و آموزنده پنهان است . یادم می آید دوستانم نشریه ای به راه انداختند . من نیز سهم کوچکی در آن داشتم . (البته سهم معنوی ) برای گرفتن شعر به سراغ شاعری رفتیم که هنوز در نام و آوازه ی دهه ی چهلش زندگی می کرد . پاسخش چنان دندان شکن بود که دیگر جرات نکردیم به سراغش برویم : من با نشریه ای که به شماره ی سوم نرسیده ، کار نمی کنم . بعد از شماره ی سوم نمونه ی نشریه تان را بیاورید خدمت ما ، آن وقت...
نگاهی گذرا به نام نشریاتی که باباچاهی در آنها به چاپ شعر و مقاله پرداخته ، به خوبی نشان می دهد که تا چه حد به جوان ها _ حتی نشریات جوان _ اعتماد داشته است . از نشریات محلی مثل دیوار خرم آباد که با تیراژی اندک در جغرافیایی کوچک پخش می شده تا نشریات معتبری چون زنده یاد کارنامه و عصر پنج شنبه و.... این جوان گرایی و اعتماد به جوان ها را در نام هایی که به نقد و معرفی آثارش پرداخته اند نیز می توان دید .
در بیرون پریدن از صف می توان داغ ترین ودر عین حال جدی ترین بحث های ادبی دو دهه ی اخیر را با شدت و ضعف خواند .بخشی از کتاب به باباچاهی شاعر و مباحثی که پیرامون شعر او در گرفته ، می پردازد . شعر باباچاهی در آن چه که به شعر دهه ی هفتاد شهرت یافته همواره در صدر بحث و جدل های ادبی بوده است . از انکار مداری شاعران نسل گذشته گرفته تا نقد و نظر های جوان تر ها که گاه ستایش آمیز بوده و گاه تا حد یک تسویه حساب شخصی تنزل درجه داشت . بحث های بسیاری میان باباچاهی از یک سو و شاعر منتقدان جوان و شاعران محافظه کار از سوی دیگر در تمام دهه ی هفتاد جریان داشت ، که رونقی به فضای نقد و نظر ادبی بخشیده ، مولود نگره های تازه ای شد که لابد خوانده و شنیده ایم .
از میان شاعران به اصطلاح تثبیت شده ی دهه های پیشین ، باباچاهی در کنار براهنی و رویایی حضوری دیگرگونه و تاثیر گذار داشته است . این حضور تازه البته در ناهمگونی نسل ها خود به خود جدال نسل ها را دامن می زد که دست کم در بعضی موارد با کم لطفی دوستان جوان همراه شد . در مصاحبه ی یونان با شاعر ، این مباحث به صراحت مطرح می شود . یونان مصاحبه اش را با این سوال آغاز می کند
آقای باباچاهی ! غریبه ای که در بین ما نیست ، نسل شما در عرصه شعر به زور نفس می کشد ، چرا شعر را بوسیده و کنار نمی روید ؟
نکته ی جالبی که بخصوص در مصاحبه ها به چشم می خورد صراحت باباچاهی است که به پرسشگر نیز اجازه می دهد تا بدون ملاحظه کاری
بپرسد وپاسخ های صریحی بشنود .پرسش هایی که مطمنا اگر از همنسلان باباچاهی در موقعیت مشابه پرسیده می شد جواب سر بالایی داشت .
اتهام دیگر باباچاهی ، تاثیر پذیری از براهنی و شاگردانش و مصادره کردن دست آورد های آنهاست که در بخشی از کتاب بدان پرداخته می شود ؛از آن جمله در مصاحبه ی یزدان سلحشور ص 68
جایگاه ویژه ی مجله ی زنده یاد آدینه در میان نشریات ادبی ، برای صفحه ی شعرش نیز جایگاه خاصی فراهم کرد . تا جایی که چاپ شعر در آدینه ، کسب اعتباری برای شاعران جوان بود . باباچاهی در مقام دبیر شعر آدینه ، همواره در مظان اتهام تاثیر پذیری از شعر های رسیده بود ، اتهامی که بار ها و بار ها تکرار شد . ( البته نشریات معتبر دیگری بودند که انبوهی از شاعرن جوان و غیر جوان برایشان شعر می فرستادند ، اما هیچ یک از شاعران گرداننده ی این صفحات متهم نشدند ، چرا ؟
اتهام دیگر باباچاهی ، اعمال سلیقه و محدود سازی نام ها و شعر ها بود. فارغ از پاسخ های باباچاهی به این اتهامات ص 37، از طرح چنین مباحثی ، می توان به حضور تاثیر گذار او در عرصه ی نشریات ادبی نیز پی برد .
هم چنان که گفته آمد ، بیشتر مباحث کتاب به شعر متفاوت و پسانیمایی اختصاص یافته است . تقریبا در باره ی همه ی گروه های شعری دهه ی هفتاد سخن می رود .از شاگردان براهنی گرفته تا شاعران کهنه کاری چون آتشی و سپانلو . از تندر کیای قدیمی ، تا تندر کیاهای امروزی . از کاوش در سنت های ادبی ، تا فوکو و بارت خوانی .اما محور بیشتر گفتگو ها در باره ی شعر جوان وتازه ی امروز است که پیشتر در کتاب سه جلدی گزاره های منفرد نیز به شکل مبسوطی به آن پرداخته بود . (در مصاحبه با محمد زندی ص 79 مشروحا راجع به گزاره های منفرد بحث می شود .)
باباچاهی نگره پرداز ، به خصوص با طرح قرائت های چهار گانه ، جایگاه ویژه ای در نگره پردازی شعر معاصر دارد . این نگره ها پیش تر در موخره های مجموعه شعر های اخیرش مطرح شده است . شناخت ظرافت ها و ظرفیت های شعر جوان و نام گذاری های رندانه ی باباچاهی از نقاط منحصر بفرد دیدگاه های انتقادی اوست .
تاملات از صفر عنوان مقالات به هم پیوسته است که با محوریت وضعیت دیگر و نگره های مطرح شده در شعر امروز پیش تر در گیله وا به چاپ رسیده ، اکنون در بخش پایانی کتاب در شصت صفحه باز چاپ شد .
چند مقاله اختصاصا به نیما ، فروغ ، سهراب ، شاملو و... اختصاص یافته که در حقیقت نگاه تازه ای است به آثار این دسته از شاعران در جستجوی افق های تازه تر شعر فارسی .
ودیگر این که قرار است مجموعه شعر تازه ی باباچاهی ، با نام احتمالی وعشق باریده بود در بهار امسال از سوی نشر ثالث چاپ و منتشر شود .
این جا جای غریبی است برادر !
پیشانی بند ها نازک تر شده
وابروها
وخیلی چیز ها نازک تر از پنجاه و نه خرم شهر است
مد لاغری بد جوری به جان جغرافیا افتاد
اتحاد جماهیر شوروی یادت هست ؟
اما غیر از نفت هفتاد دلاری خبر مهم دیگر این که
موهایم به اندازه ی مرگ دو برادر سفید شدند
به آسمان تهران حساسیت دارم
وابر های پنج شنبه چشم هایم را می سوزاند
از خدا نمی توانم
از شما که می توانم پنهان کنم
مثل اسب پیری که دیگر خاصیتی ندارد
روی این صندلی چرخ دار
پا به پای ییاده روهای لاک پشتی
همیشه به این جا که می رسیم
سفید نویسی را بهانه می کنیم
کاش تو هم ته دره ای را که می بینم ، می دیدی
حالا آن قدر شاعرم
که چای ام سرد می شود
وبعضی از جاهای خودم را بلد نیستم
مثلا این که احمد میر علایی کنار کدام جدول افتاده بود
دقیقا نمی دانم خانه هایش عمودی بود یا افقی
نبودن تو هنوز نوجوان است
بی آن که ردی بر آسفالت مانده باشد
زن های میانسال با جواهرات بدلی
وگل هایی که لای مو ها و شانه ها
شاعر می گوید شبیه باغ های گیلاس لاریجانند
غیر ازفحش های پای دار صدام دیگر این که
دنیا پر از تضاد های چند طبقه است
بخصوص کلاشینکف احمد شاه مسعود ، که ساخت شوروی است
خلاصه این که جای هیچ کسی خالی نیست
تقویم درست و درمانی نداشتیم
اما درخت های بین راه یادم هست
و آسمانش که گمانم بزرگ تر بود
می توانستم بر گردم
برگردم به پادگان صفر - دو تهران
که دیوار توالتش چرک نویس شعرهایم بود
مثلا قرار بود در این شعر از چشم های عسلی رونمایی کنیم
از کامیون هایی که مدام در ذهن من آهن قراضه خالی می کنند
( شاعر می گوید صدای گیتار است)
ومن یاد بعدا هایی افتادم که بیا و ببین
چه زن های یوسف ندیده ای
که ترنج نداشتند
اما تا دلت بخواهد سزارین های پی در پی
با زمزمه ی نا مفهومی از امن یجیب
دقیقا نمی دانم از کجای قصه با من بود
ولی می دانم هیجده روز به علاوه ی اول اردیبهشت
یعنی چین های دامنت تمامی ندارد
یعنی چشم هایم را می بندم و تا هزار
اما هرچه دوستت دارم پیدایت نیست
یعنی که گیلاس امسال هنوز هم بی رنگ است
و صدایم نا مفهوم
و جای خالی پدر
روی سنگ قبر سایه می زند
غیر از جرج بوش پسر خبر دیگر این که
نماز خواندنت مرا به یاد شقایقی می اندازد
که صبح صورت نشسته
در باد اردیبهشت پلور می رقصد
ساعت هشت بامداد
اینجا تهران است با ابر هایی که چشم هایم را می سوزاند
فروردین 86
در باره ی حکم مرگ
اثر موریس بلانشو
ترجمه احمد پرهیزی
فراموشی مبتنی بر یاد آوری ( بخش دوم )
نوشتن حکم مرگ در حکم پایان یک واقعیت است . نویسنده می خواهد با نوشتن همه چیز را تمام کند . دست کم برای خودش . واقعا برای خودش . چراکه خواننده اصلا حضوری محسوس ندارد . ساده تر این که نویسنده هیچ نوع مخاطب اندیشی با خود ندارد .
اما هم چنان که نویسنده برای فراموش کردن می نویسد ، این حس با تمهیداتی به خواننده هم سرایت می کند .داستان در بی نامی محض نوشته می شود . با این که مکرر تاکید می شود که خاطره ای در معرض متن شدن است ؛ هیچ نامی در متن حضور ندارد . تقریبا تمام شخصیت ها با حروف الفبا معرفی می شوند . بی نامی داستان به خواننده کمک می کند تا نتواند هیچ نامی را به خاطر نسپرد . پس از پایان داستان خواننده نیز همچون نویسنده دسته ای از رویدادها در ذهن دارد که در بی نامی مطلق ، قابل فراموشی اند . در جریان داستان غیاب نام خاصیت القایی اش را به خوبی ایفا می کند . البته چند نام حاشیه ای در داستان حضور دارند که هم نقش آنها و هم نام آنها خیلی زود از خاطر خواننده محو می شود .
در غیاب نام ، مرگ فرصت خوبی برای حضور دارد .رویداد های متن با مرگ قرار مداری مدام دارند . مرگی که به تا خیر می افتد . اما رسیدنش حتمی است . راوی به هر نحوی شده می خواهد به مخاطب بقبولاند که پیش بینی های مرگ اندیشانه ی پزشک ، چندان هم دقیق نیستند . یعنی راوی علی رغم نظر پزشک به خواننده چنین القا می کند که مرگ به این زودی ها نمی رسد .
" پس از دیدار با پزشکش به او گفتم : به نظر دکتر ، شما هنوز یک ماه فرصت دارید ."ص 19 به همین راحتی در باره ی فرصت کوتاه زندگی اش حرف می زند . چراکه او پیش تر از این ها به مرگ می اندیشیده و همه را از آمدن بر سر مزارش باز داشته بود .
و سطر های پایانی داستان :
" شاید کسی که این صفحات را با تصور این که زیر نفوذ اندیشه ی بدبختی نوشته شده است بخواند ، این ها را در خاطر زنده کند .و مهم تر از این بکوشد در ذهنش دستی را که این متن را نوشته است در خیال مجسم کند : اگر آن را دید شاید خواندن برای او به یک کار جدی بدل شود ." ص 112
خواندن زمانی جدی می شود که شما بتوانید به خوبی سایه ی بدبختی را بر سر نویسنده ( راوی ) ببینید . و بلکه مهم تر آنکه بتوانید دستی که این سطر ها را می نویسد مجسم کنید . در این صورت خواندن با جدیت مطرح می شود .
مجسم کردن دست نویسنده چه کمکی به خواندن می کند ؟؟
گمانم پاسخ این سوال را بلانشو می داند و بس .
از این چند برش کوتاه که بگذریم، ترجمه ی روان احمد پرهیزی از نکات قوت این کتاب است ؛ به خصوص که پرهیزی با وفاداری به متن اصلی سعی کرده شیوه ی نوشتار ی بلانشو را رعایت کند . نگارنده ی این سطور تا حدودی در جریان ترجمه ی کتاب و دقت و وسواس فوق العاده ی مترجم بوده است . نکته ی برجسته ی دیگری که برای این کتاب می توان برشمرد ، تر جمه از زبان اول کتاب وتقابل آن با نسخه های انگلیسی است . بی آن که جانب دوستی را رعایت کنم معترفم که ترجمه ای روان و سالم ودر عین حال وفادار از حکم مرگ به زبان فارسی راه یافته است . چنان که مترجم صادقانه در مقدمه ی کتاب آورده
" سادگی فریبنده ی جمله ها کار ترجمه را دشوار تر می کرد . محرمانه بگویم ؛ اگر شوق به جامه ی فارسی در آمدن یکی از بزرگ ترین متفکران دوران ما نبود ، شاید این متن انجامی نمی یافت ." ص13
از میان سخنرانی هایی که در مرگ شاعر یا نویسنده ادا شده ،ودر ذهن من جا خوش کرده ، یکی همین گفتار دریدا ست ، دیگری حرف های هوشنگ گلشیری در یادبود بهرام صادقی ، که خود به اندازه ی یکی از داستان های هر دو شان می ارزید .
در یادبود صادقی ، گلشیری با همان جدیت هوشنگی اش پشت مگروفون ایستاد و :
هوالحی
با کمال شعف به اطلاع می رساند که بهرام صادقی زنده است .
وهر بار که گرانمایه ای جهان مارا ترک می گوید ( چرا جهان ما ؟ ) بی درنگ جمله ی گلشیری ، در ذهنم تکرار می شود . چراکه مواجهه با مرگ دست و پای آدم را گم می کند . بشر بدوی کم رو تر از حالا بود . جرات نمی کرد درباره ی مرگ با نوعی تحکم بنویسد . چرا که قطعیت مرگ ، تا مدت ها او را در فوران بهت نگه می داشت . اما دیگر مرگ آن ابهت گذشته را ندارد و.
اما دریدا و بلانشو
" آغاز آشنایی دریدا با بلانشو به سال 1964 و به اولین نامه ای که بلانشو به این فیلسوف فرانسوی نگاشته بر می گردد . از آن پس تا پایان عمر بلانشو ، این ارتباط مکاتبه ای پا بر جا بود . دریدا در فاصله ی سال های 1976 تا 1980 متون بسیاری درباره ی بلانشو نوشت که همه ی آنها در کتابی جمع آوری و منتشر شد " ص113
سخنرانی دریدا که در بخش پایانی کتاب آمده ، تنها سه روز پس از مرگ بلانشو ؛ یعنی در 24 فوریه ی 2003 ایراد شده است . در سطر های نخست حرف های فوق العاده عاطفه مند دریدا ، به خوبی می توان از تاثیر شگرف مرگ بلانشو بر دوست فیلسوفش آگاه شد .
به نظر می رسد هر گونه شرح و توضیح بر این سخنرانی کاری بیهوده است . برای سهیم شدن در لذت این متن باید آن را خواند ، مخصوصا که احمد پرهیزی در ترجمه ی این بخش نیز هنرش را به خوبی نشان داده است .
" اکنون چگونه این نام را در این جا بر زبان آورم ونلرزم : موریس بلانشو نامی که امروز از همیشه تنهاتر است ، چگونه نلرزم ...ص114
دریدا در بخش دیگری از سخنان ستایش آمیزش می گوید :
" موریس بلانشو ، عادت کرده بودم به گفتن این نام ، نه به عنوان سوم شخص یا شخصی نایاب و رمز آلوده که در غیابش از او سخن می گویند ، اورا کشف می کنند ، به یاری می طلبند و می آموزند ، بلکه به عنوان نامی پویا که در حضورش از او سخن می گویند ... نامی فراتر از یک نامگذاری .... ص
در یدا در ضمن سخنانش بارها رشته ی کلام را به بلانشو می سپرده ، سطر های درخشانی از آثارش را باز می خواند و.
فراموشی مبتنی بر یاد آوری (بخش نخست )
حکم مرگ
موریس بلانشو
همراه با حرف های دریدا در جنازه سوزان بلانشو
ترجمه ی احمد پرهیزی
انتشارات مروارید ۱۳۸۵
پیرو نهضت جدید ترجمه در ایران که اوایل دهه ی هفتاد سرعت فوق العاده ای یافت ؛ در میان انبوهی از نام های جدید (جدید برای مخاطبان جوان فارسی زبان ) نام موریس بلانشو _ اگرچه نه به جذابیت نام هایی چون بارت و فوکو _برای کتاب خوانان نام بیگانه ای نبود . این آشنایی همچون بسیاری از آشنایی های این سال ها با واسطه و برداشت مترجم به مخاطبان معرفی شد .تا پیش از انتشار کتاب مورد اشاره ، بلانشوی داستان نویس بیش از حد غریبه بود . به گونه ای که همواره از مترجم کتاب ، از داستان نویس بودن بلانشو با تردید پرسیده می شد.
در نگاه نخست اعتبار این ترجمه به این است که اثری پیرامون بلانشو نیست ، اثری از بلانشو است .
داستان بلانشو به روایت تجربه ی روزمره ی زندگی استوار است . داستان از همان سطر نخست با غریبه گردانی و غیر متعارفیت آغاز می شود معمولا یکی از دلایل نوشتن ثبت متن و مبارزه با فراموشی است . اما راوی آفریده ی بلانشو ، بر آن است تا با نوشتن آن چه که تا کنون در حافظه اش جا خوش کرده و جز تشویش ماحصلی نداشته ، از شر آن خلاص شود . نوشتن حکم مرگ در نگاه اول ، پایان دادن به واقعیت بیرونی است . درمانده ای از واژگان کمک می گیرد " اما واژه ها تاکنون به خلاف خواست ( نویسنده ) بیش از اندازه ناتوان و دغلکار بوده اند ." با این که شکل نوشتار بر پایه ی خاطره نگاری و به یاد آوردن گذشته ای عذاب آور است _ راوی همواره بر این مقوله تاکید می ورزد _رویداد ها آن قدر طبیعی نیستند که به راحتی بتوان باورش کرد .روال داستان به حضور ذهن راوی بستگی دارد به سهمی از واقعیت ، به بخشی از ته مانده ی خاطرات آزاردهنده .اما سرانجام در نمی یابیم که راوی در حال به یاد آوردن است یا از خاطر بردن واقعیت . نوشتن فرصتی است برای فراموشی .در این صورت متن یکی از اساسی ترین مولفه هایش را وامی نهد وفراموشی را تسریع می کند . پس نوشتن به خاطر سپردن نیست ، از یاد بردن است .
آیا راوی با نوشتن حکم مرگ چیزی به جهان متن می افزاید ویا صرفا در نقش یک راوی به بیان واقعیت بیرونی می پردازد ؟
خواننده حتی پس از چند باره خواندن متن ، پاسخش را در نمی یابد .البته چنین به نظر می رسد که نویسنده با ذکر دقیق ساعت و روز و ماه رویدادها به واقعیت مستحکمی تاکید می ورزد ویا عمدا برای واقعی نشان دادن ماجرا بر زمان و مکان دقیق واقعه پا می فشارد . اصلا کوششی برای پنهان کردن راوی صورت نمی گیرد . از این رو ، رودر رویی بی واسطه و صریح مخاطب با رویداد ها ، هر بار با اعلام روز و ساعت واقعه ویا نام مکانی دیگر ویا با جمله ای معترضه به تعویق می افتد . با نشانی های دقیقی که می دهد چنین وانمود می کند که متن پیش رو چیزی جز باز نمایی واقعیت نیست . با این حال تعلیق میان واقعیت و جهان متن تا پایان داستان محفوظ می ماند .
نویسنده (راوی) بارها تلاش می کند تا به مخاطب یاد آور شود که واقعه ی مهمی را روایت نمی کند " واقعه ای که با ده کلمه می توان سرو تهش را جمع کرد ."
ناگفته هایی از زندگی و هنر ابوالحسن خوشرو
غروب پنجمین روز هشتادو شش ، به صورت اتفاقی ابوالحسن خوشرو را در شبکه ی تبرستان دیدم . از قرار معلوم برنامه ی نا گفته ها به تاسی از صندلی داغ شبکه ی دو ، با چهره ها ی سرشناس مازندرانی گفتگو می کند .
برای من و بسیاری از مازندانی های عاشق موسیقی اصیل مازندرانی چقدر لذت بخش بود این فرصت ...
فکر می کردم در چنین برنامه ای می توان بیشتر با سرشناس ترین چهره ی موسیقی مازندرانی آشنا شد واز زیر و بم و ناگفته های زندگی و هنر خوشرو سر در آورد !
مجری برنامه در ادامه ی سوالات هنری !!!! از خوشرو می پرسد
آیا شما باجناق دارید ؟ وپس از جواب مثبت استاد ، سوال هنری را این چنین ادامه می دهد
اگر شما و با جناق تان سوار هواپیمایی باشید که در حال سقوط است وشما یک چتر نجات داشته باشید آیا حاضرید چتر نجات را به باجناق عزیز تقدیم کنید؟
به جز چند سوال که از دست مجری در رفته ، کیفیت هنری ؟؟؟؟بقیه سوالات در همین حدبود .به گونه ای که مخاطب آشنا با جایگاه هنری خوشرو گمان می کند او را دست انداخته اند .
اصلابر این گمان نیستم که عمدا چنین برنامه ی نازلی ترتیب داده شده تا...
اصل مطلب این است که در صداو سیمای تبرستان آدم های اهل کمیاب وگاه نایابند ونیز مدتی است که سبکی و لوس بازی مجریان جای خودمانی بودن را گرفته ... اصلا به ما چه به قول معروف صلاح شبکه خویش خسروان دانند .
نمی دانم قرار ه چه اتفاقی بیفته که با
این همه سر و صدا ۱۳۸۶