تبليغاتX
استوره
ادبیات - شعر
 

کتاب گندم و گیلاس   در میان مجموعه شعر های زنده یاد منوچهر آتشی ،  نسبت به روال شعری او اثری تازه با پیشنهاد های جدید محسوب می شود . با توجه به تاریخ شعر ها ( 68 و 69 ) ادامه ی این شعر ها می توانست فصل تازه ای در کارنامه ی آتشی و شعر امروز باشد . امانه آتشی شاعر جریان پروری بود ونه نسبت به شعر هایش به دید پیشنهاد نگاه می کرد . لاجرم حتی سال های بعد ، از سرودن این شعر ها اظهار ندامت می کند .  نکته ی جالب برای من ، غیر از تازگی های مورد اشاره ( که در جای دیگری به آن می پردازم ) تاریخ پای شعر هاست . برای من خیلی جالب بود وقتی که دیدم مثلا آتشی در یک ماه بیش از سی شعر می نوشته و...

ضمن این که فکر می کنم  این کتاب ، در آسان نگاری های( نه ساده انگاری ) شعر دهه ی عزیز هفتاد بی تاثیر نبود ه ،  شعر فراقی( 1)را از این کتاب با هم می خوانیم :

 

 منوچهر آتشی

 

فراقی (1)

 

سپیده که سر بزند

نخستین روز روز های بدون تو

آغاز می شود .

 

آفتاب

سرگشته و پرسان

تا مرا کنار کدام سنگ

تنها بیابد / به تماشای سوسنی نوزاد

به نخستین دره ی سرگشتگی هام .

 

 

در اندیشه ی توام

که زنبقی به جگر می پروری

ونسترنی به گریبان .

که انگشت اشاره ات

به تهدید بازیگوشانه

منقار می زند به هوا

وفضا را

سیراب می کند از شبنم و گیاه .

 

 

سپیده که سر بزند خواهی دید

که نیست به نظرگاه تو / آن سدر فرتوتی / که هر بامداد

گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم

آخرین ستارگان کهکشان شیری را

تا خوابگاه آفتابی شان

بدرقه می کردند .

 

سپیده که سر بزند

نخستین روز روزهای بی مرا 

آغاز خواهی کرد :

مثل گل سرخ تنهایی

آه خواهی کشید

به پروانه ها خواهی اندیشید

و به شاخه ی سدری

که سایه نینداخته بر آستانه ات

           

                                         فروردین 69

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:26  توسط محمد لوطیج  | 

حمید شش جوانی

 

                                                                   برای مامپرن شاه جانیان 

 

باد که می آید

پخش می شوی

می گردانی ام لا به لا ی نهال های باغچه

لای درز در ها

در خمیازه ی نگهبان گم ام می کنی

از کلاغ ها سراغ می گیرم

حیاط بعد از ظهر دبستان را نشان می دهند

ردیف آجرها را یکی یکی سرک می کشم

ابر ها را به بازی گرفته ای

شکاک های خنده دار

می دانم

برایت پشته پشته ابر می آورم

لباس های بچگی ات

غرقه ی خاک و باروت

تکانش می دهم تا ببینی

با نقش های قالی  لِی لِی  لِی لِی

سرم گرم می شود

 بل که بیایی

آهِ ، آهِ

 

آهِ ، مآهِ

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:59  توسط محمد لوطیج  | 

  با طعم انگور

علی بابا چاهی

 

گذشته در گذشته رها شد

ساختمان‌های نیم‌کاره در نیشکر و علف هرز

مدفون شدند

می‌شود و نمی‌شود/ مثلا

شاخه گلی که به من تقدیم شد

در زندانی که برای خودم ساخته بودم

به قاشق چایخوری تبدیل شد.

از قانون گل که سرپیچی کنی

هم گذشته به تو پشت می‌کند

هم با طعم انگور مخابره می‌شوی:

دهن به دهن می‌چرخی

برمی‌گردی به دهن به دهن/ به چرخ می‌خوری

گیرنده‌ای در کار نیست

که در پوست خودش متواری شده باشد

به فکر آینده نبودم    ای آیِ با کلاه

وگرنه جا نمی‌گذاشتم در گذشته

چتری را

که سوراخ سوراخ نبود

جز در روزهای بارانی

 

مهرماه 1385

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:56  توسط محمد لوطیج  |