رفتيم . ديديم . خريديم وَ .
با بيست - سي جلد كتاب مهمان يكي از آشنايان بوديم . آن چه مايه ي اين نوشتار شده ، برخورد ميزبان با كتاب هاي همراه ما بود . پدر خانواده مردي پنجاه ساله و كارمند يك موسسه ي معتبر پژوهشي دولتي است . نگاه كنجكاو او سر ذوقم آورد . اما بعد از ورق زدن چند كتاب كه متاسفانه عكسي نداشتند سوال هاي سرزنش آميزي داشت :
چقدر براي اين كتاب ها پول داديد ؟
خواندن اين ها به موقعيت شغلي شما كمك مي كند . ؟
از خواندن اين كتاب ها چقدر گيرتان مي آيد ؟
مي شود بعد از خواندن آنها را فروخت ؟
و بعد كه جواب هاي من قانعش نكرد ، از قفسه اي كه چند عروسك و... در آن به خواب رفته بودند ، كتابي را آورد ( تنها كتاب خانه شان بود ) و تعريف مي كرد كه پشت چراغ قرمز ، مرد محترمي از ما خواست از او كتاب بخريم . دلم سوخت و اين كتاب را 7 هزار تومن خريدم ( با تاكيد چند باره بر قيمت كتاب ) . وقتي به او گفتم كتاب ديوان يكي از شاعران دوره ي قاجار است ، انگار كه عتيقه اي خريده باشد گفت : پس ضرر نكرديم .
ميز بان ادامه داد : به اساتيد و پژوهشگران ! اداره ي ما كارت خريد كتاب مي دهند . همه شان كارت را مي فروشند . اعتبار كارت 60 هزار تومن است و آنها 30 هزار تومن مي فروشند .مي خواهيد براي شما بگيرم ؟
پرسيدم : اين اساتيد محترم ! حتي كتاب رايگان هم نمي خواهند ؟
پاسخ معلوم است : مشكلات زندگي ، اجاره خانه و ....
و بعد به چند نفر از اين اساتيد زنگ زد . از شانس بد ما همه ي اساتيد فروخته بودند .
دختر خانواده كه دانشجوي زبان انگليسي است ،پس از تورقي كوتاه گفت : عجب حوصله اي ! من حتي كتاب هاي درسي ام را نمي خوانم تا . و از تنها برخورد نزديكش با هنر و مهم ترين اتفاق زندگي اش در ماه هاي اخير برايمان گفت : پشت چراغ قرمز ( به نقش چراغ قرمز در زندگي امروز توجه كنيد ) ايرج نوذري ( بازيگر ) را ديدم . با هيجان زايد الوصفي تعريف مي كرد . ماشينش دقيقا كنار ماشين ما بود . خيلي نزديك بود . نگاهش كردم و خنديدم . او هم خنديد ...
مهمان گفتگوي ويژه ي خبري شبكه چهار تلويزيون در باره اهميت ترويج فرهنگ كتاب خواني حرف مي زد وَ .