خوانش یک شعر کانکریت
غربت ( طاهره صفارزاده )
اينجا
همه ميپرسندم
اهل
كجا
هستي (طنين در دلتا، ص 55)
كانكريت نوعي شعر ديداري است ، كه بر عليهي سنت شفاهي و شنيداري شعر قدعلم ميكند. شعر،بنا بر تعريف قديم وجدید، همواره هنري شفاهي محسوب ميشد؛ يعني مهم ترین حس درگير مطالعهي شعر، حس شنيداري بود. اما شعر كانكريت برآن است ، تا نقشي براي چشم در درك شعر قايل شود و سهمي براي ديدن كنار بگذارد. علاوه بر اين، به شكل نوشتاري واژه، تبارشناسي كلمه و نيز تكنيكهايي چون فاصلهگذاري و سپيدنويسي توجه ميشود. شعر با كشف، درك و دريافت مخاطب ، رابطهاي مستقيم دارد. اين مخاطب است كه با دريافت لايههاي پنهان شعر، در حقيقت بخشي از اثر را ميسازد و آن را كامل ميكند. در شعر كانكريت ايجاد رابطهاي نو با خواننده و گسستن از امور ثابتی چون اسطوره، نماد، استعاره و ديگر مؤلفههاي شعر هدف غايي شاعر است. بر خلاف شعر معمول، شعر كانكريت بايد به صورت رشتهاي از افكار به هم پيوسته و به عنوان يك كل واحد خوانده شود، به عبارت ديگر نميتوان سطري از شعر كانكريت را به عنوان نمونه بيرون كشيد و مؤلفههاي آن را برشمرد ، چراكه هر سطر، كلمه يا جمله، به تنهايي نميتواند معناي موردنظر شعر را برتابد. كلمه، تنها يك عنصر شكلدهنده است ، كه در ارتباط و همنشيني با واژگان ديگر و يا تكرار همان كلمه به علاوهي شگردهاي بيرون متني چون فاصلهگذاري، عمودنويسي، منقطعنويسي و ... به ساخت شعر كمك ميكند. از اين رو، كلمه بدون درنظر گرفتن شگردهاي كانكريتي، خاصيت شعري ندارد.چه بسا با سادهنويسي و حذف تمهيدات كانكريتي، با متني ساده و غير شعري روبرو می شويم.
ظاهراً شعر غربت از شش كلمه تشكيل ميشود.
اينجا/همه/ميپرسندم/اهل/كجا/هستي.
شگرد به كار گرفته شده در اين شعر، تكنيك فاصلهگذاري است ، كه واژهها را با فاصلهاي معين از يكديگر جدا ميكند. همين فاصلهها، نوعي دوري و غربت را تداعي ميكنند. و در حقيقت عمق عنوان شعر را نشان ميدهند. همهجا و در همه حال فاصلهاي هست. فاصله ميان «اينجا» (غربتي كه شاعر در آن زندگي ميكند) و «همه» (كساني كه هيچ سنخيتي با شاعر ندارند) و پرسشي آزار دهنده، «اهل كجا هستي؟».
شيوهي نگارش شعر، به خوبي معناي موردنظر شاعر را القا ميكند. سطر آغازين كه در مركز سطر ( نه حاشيه) نوشته ميشود، سلطه ی این جایی ها را نشان ميدهد. سلطهي سرزميني كه شاعر در آن زندگي ميكند (ايالات متحدهي امريكا) و ساكنانش مدام در پي القاي آقايي و سروري خود هستند. ساكنان اين سرزمين (همه)، در فضايي مشخص قرار ميگيرد. اين فضاي مشخص، در تقابل «من» و «همه» بهتر نشان داده ميشود. شاعر كه مدام در معرض پرسش است، حضور برجستهاي ندارد، تنها شاخصهي حضور او ضمير متصلي است كه نقش غير محوري متمم را به عهده دارد و عمداً به آخر فعل چسبانده شده است ميپرسندم (از من ميپرسند).
پرسش اصلي شعر به صورت عمودي نوشته ميشود و تداعي ضربهاي را به همراه دارد كه چون پتكي، مدام بر سر او فرود ميآيد :
اهل
كجا
هستي
وقتي در جايي، مدام از انسان می پرسند: اهل كجا هستي؟ يعني ظاهراً تفاوتهايي با آدمهاي «اينجا» دارد و «همه» از همين تفاوتها درمی يابند، شاعر اهل اينجا نيست.
لايههاي معنايي مختلف شعر، نشان می دهد كه شاعر به خوبي توانسته است، غربت را نشان دهد، غربت ، فاصله ، تمایز و بیگانه بودن به خوبی در سپیدی های شعر تعبیه شده اند .